تبلیغات اینترنتیclose
زندگی نامه استاد محمد قهرمان
پیچک ( استاد محمد قهرمان )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زندگی نامه ی استاد محمّد قهرمان از زبان خود استاد

چون بنده اهل سخنرانی نیستم،چیزهایی دیشب سرِهم کردم که تقریباً باید روخوانی شود،تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

نخست از نسبِ خود آغاز می کنم،آن هم خدای نکرده نه از باب مفاخّره ، که افتخاری نیست و بنده هم فارغم ازین حرف ها.بلکه برای اطّلاعِ دوستان شنونده.

به فرموده ی مسعود سعد:

نسبت از خوشتن کنم چو گهر                                       

 نه چو خاکستر کز آتش زاد

در دهم تیر 1308 در تربت حیدریّه دیده به جهان گشودم.پدرم محمّد صادق نام داشت پدرش محمّد میرزا بود فرزند قهرمان میرزا پسر حسنعلی میرزای شجاع السّلطنه فرزند فتحعلی شاه.

از سوی مادر،نوه ی محسن میرزا ظلّی هستم که شعر می سرود و از زبان فرانسه هم ترجمه می کرد.نسب او به ظِلُّ السّطان یکی از پسران فتحعلی شاه می رسد که پس از  درگذشت پدر چند روزی با لقبِ (علیشاه) سلطنت کرد. ذوق شعر در خاندانِ قاجار تقریباً مورثی است. فتح علیشاه ((خاقان)) تخلّص می کرد و شجاع السّلطنه که صاحب دیوان است متخلّص به ((شکسته)) بود و پسر او قهرمان میرزا تخلّصِ ((عشق)) را برگزیده بود.از پدر بزرگم محمّد میرزا ،شعری روایت نشده ولی چند تن از فرزندان او شعر می سروده اند. اَشعر آنان مرتضی میرزا قهرمان بود که مانند جدّ اعلای خود ((شکسته)) تخلّص می کرد و روزنامه ای به نام ((خورشید)) در مشهد انتشار می داد.

پس از آن که شناسنامه معمول شد ،پدرم نام خانوادگیِ قهرمان را برگزید و بیشتر خویشاوندان نیز چنین کردند ولی بعضی هم قهرمانی یا شجاع نیا  را پسندیدند.پدرم شعر نمی سرود ولی به مطالعه ی شعر بسیار راغب بود. مثنوی را با آوازی دلنشین می خواند و خطّ را زیبا می نوشت. کتاب هایی که داشت شاهنامه بود و خمسه ی نظامی و مثنوی مولوی و سعدی و حافظ و قا آنی و شاید یکی دو کتاب دیگر. پدر من مانند پدر و جدّ خود ملّاک بود. من کوچکترین فرزند خانواده بودم،دو برادر و خواهرِ بزرگتر از خودم داشتم.

پدر، مرا سلطان محمّد نامید بود و به احترام پدرش محمّد میرزا تا پنج سالگی ، خود او و دیگران ،همه بنده را به طور مطلق ((آقا)) خطاب می کردند. پنج ساله بودم که مادرم در سن 35 یا 36 سالگی در تهران در گذشت. چند ماه بهد هم پدرم ازدواج کرد و از این همسر صاحب دو دختر و یک پسر شد. در اوائلِ خرداد 1321 که تازه امتحانات ششم ابتدایی را گذرانده بودم پدرم که برای درمان بیماری خود به تهران رفته بود در سنّ 45 سالگی در همان شهر در گذشت و همانند مادرم در امام زاده  عبدالله به خاک سپرده شد.

شاید ما برادران و خواهران ذوق ادبی را از مادر به ارث برده باشیم که گر چه شعر نمی سرود ولی داستان بلند رُمان مانندی از او به جای مانده است.

در پنج،شش سالگی پدرم ابیاتی از شاهنامه را به من آموخته بود و نا گفته نمانَد که (ر)را (ل) تلفّظ می کردم.از سال سوم ابتدایی چیزهایی به نام شعر می ساختم که البته از نظر وزن ایرادی نداشت.مانند:

تو گر می توانی که نیکی کنی                                               

  بود بهتر از بد با کس کنی

که دارای صنعت تکرار قافیه هم هست ولی اگر از حق نگذریم این بدک نیست:

بد مکن زانکه بد چو کارت بود                                                      

 گر پشیمان شوی ندارد سود

من چون آدم مرتّبی هستم ،کلّیه ی این آثار بی ارزش را نگه داشته ام ولی یک روز باید بننشینم و پس از بازخوانی همه را دور بریزم.

در کلاس اول و دوم دبیرستان ،تحت تأثیر اشعار اجتماعی و انتقادی پسر عموی بزرگم آقای ((یزدان بخش قهرمان)) گاهی حرف های گُنده گُنده می زدم، مثل این چند بیت:

هنوز کشور بی سرپرستِ ایران ،پُر                                            

  ز انگلیسی و روسی و از لهستانی است

شده ست کشور ایران ز انگلیسی خراب                              

 به کلّه ی هر چه انگلستانی است

دگر به کار وطن این شهِ زبون نخورد                                 

   از آن که اغلبِ افعال زشت را بانی است

معلّم ادبیات ما مرحوم نحوی که خودش هم شعر می سرود با لهجه ی غلیظ تربتی و با گفتن (بَرک الله شازده) مرا تشویق می کرد.سال اول و دوم دبیرستان را در تربت گذراندم . شهرِ ما در آن زمان تا کلاس سوم دبیرستان بیشتر نداشت. خواهرِ بزرگم که در تهران زندگی می کرد به نزد من آمد و مرا با زور به تهران برد. دیگر حسابی به غزل چسبیده بودم . سال چهارم را در شبانه روزی البرز گذراندم و به سلامتی سه تجدید در دروس جبر و هندسه و مثلثات آوردم. در امتحانات شهریور شرکت نکردم این بار سال چهارم را به دبیرستان شاهپور تجریش رفتم.

چون آدمی دیر جوش و گوشه گیر بودم، در هر سال تحصیلی ، دوستانم از دو سه تن بیشتر نبودند. در این سال بهترین دوست من رکت الدّین خسروی بود که بعدها کارگردان تأتر شد. معلّم ادبیات ما آقای معمار پور بود کرمانیی با لهجه ی غلیظ ،ایشان پس از آن که دکترای ادبیات فارسی گرفتند نام خانوادگی خود را به فرزام بدل کردند و در دانشکده ی ادبیات اصفهان به کار پرداختند.البتّه فعلاً چند سالی است که بازنشسته شده اند.

 

باری، این چند سال تحصیلی را با دو تجدید در دروس هندسه و جبر به پایان رساندم. خواهرم می گفت اگر دو سال دیگر در کلاس چهارم بمانی بدون تجدید قبول خواهی شد. بالأره جُل و پلاسم را از تهران جمع کردم و به مشهد آمدم. یک ماه شاگرد سر خانه ی مرحوم صفوی بودم و هندسه و جبر خواندم و در امتحانات شهریور قبول شدم. از اول مهر سال 26 در دبیرستان شاه رضا به تحصیل پرداختم و با بهترین دوستِ دورانِ زندگی  خود مرحوم مهدی اخوان ثالث آشنا شدم. با هم روی یک نیمکت و پشت یک میز بودیم. و در کنار ما هم آقای صالحی بود که فعلاً فرهنگی بازنشسته ای است، بجنوردی است و اخوان به شوخی او را ترکمن می نامید. من و اخوان در دروس جبر و هندسه و مثلثات و شیمی و فیزیک از ضعیف هم ضعیف تر بودیم. بیشتر وقتمان را با خواندن شعر و مباحثاتِ ادبی می گزراندیم.

از همان سال پای ما به محفل مرحوم فرّخ باز شد و توانستیم از محضر آن بزرگوار و مرحومان نصرت،عقیلی ،نوید ،گلشن آزادی و سایر بزرگان استفاده کنیم.

دوست خوبی داشتیم به نام غلام علی نحوی. امتحانات خرداد نزدیک می شد. ما سه دوست تنبل ، نامه ای به دبیرستان نوشتیم که امتحانات خود را در شهریور خواهیم گذراند. همان سال ، من قصیده ی مفصّلی ساخته بودم برای ((اخوان)) با استفاده از اصطلاحات دروس مختلف با مطّلع:

ای دل بی نوای سر گردان                                                          

  مانده در کار خویشتن حیران

تا این بیت که:

بُطر در جبر و شیمی و فیزیک                                                    

 راست مانندِ مهدی اخوان

و سپس گریز زده بودم به مدح.

 

باری نمی دانم اخوان بر سر چه موضوعی با پدرِ خود اختلاف پیدا کرده بود. دکتر(حسین) قهرمان برادرم هم با من بر سرِ عدم شرکتم در امتحاناتِ خرداد بگو مگو کرد و هکذا نحوی از پدر اندر خود که عمویش بود ناراحت شده بود. سه نفری از خانه ها قهر کردیم و منزل کوچکی در چنجراه شاپور نزدیک چهار راه لشکر به اجاره گرفتیم. حدود یک ماه بعد اخوان و نحوی با خانواده ی خود آشتی کردند و من هم پیشِ مهندس قهرمان برادرم که در گرگان تدریس می کرد و در بندر گز به کشاورزی اشتغال داشت رفتم ، با این قرار که چون در مشهد مردود خواهم شد سال تحصیلی آینده را در گرگان بگذرانم. تقریباً 20 روز به شروع امتحانات شهریور مانده بود که به مشهد برگشتم و یک راست به خانه ی اخوان رفتم . درس هایی را که می توانستیم با هم خواندیم و ریاضیّات و فیزیک و شیمی را که از عهده ی ما خارج بود به قضا و قدر وا گذاشتیم. یادم رفت بگویم، اخوان دیپلمه ی هنرستان بود ولی باید سال  پنجم دبیرستان را که علمی می گفتند می گذراند تا بتواند به سال ششم و سپس به دانشگاه راه بیابد . در شب های امتحان ریاضیّات و فیزیک و شیمی، من فال می گرفتم و قضا قورتکی یکی دو صفحه را از بر می کردم. اتفاقاً سوالات هم همان ها از کار در می آمد. امتحانات نهایی در دبیرستان فردوسی بر گزار شد. روزی که نتایج را اعلام کردند و من نام خود را جزو قبولی ها دیدم از تعجب شاخ در آوردم. متأسّفانه اخوان و نحوی مردود شده بودند. من به تهران رفتم در رشته ی ادبی دبیرستان البرز مشغول تحصیل شدم. اخوان هم چند ماه بعد به تهران رسید ، به استخدام فرهگ در آمد و در کریم آباد و پلشت ورامین به کار پرداخت. یک بار در آنجا به دیدنش رفتم و او هم چند بار به تهران آمد.

چند بار با اخوان خدمت مرحوم بهار رسیدیم . پسر عمویم یزدان بخش ،دامادِ ملک الشّعرا بود و من با پسر استاد یعنی مهرداد هم کلاس بودیم. پس از گزراندن سال تحصیلی شناسنامه ام را برای عکس دار کردن به اداره ی آمار و ثبتِ احوال سپردم. پس از سدور شناسنامه ی جدید ، دیدم خلع درجه شده ام! ((سلطان)) از اولِ نامِ بنده حذف شده بود و میرزا هم از آخر نامِ پدرم.

می گفتند حضور در کلاس های دانشکده ی ادبیات ضروری است، ولی دانشکده ی حقوق چنین نیست . چون به خصوص از نظر مادی ترجیح می دادم که در دهکده ی امیر آباد نزدیک تربت پیش مادر بزرگم بگذرانم دانشکده ی حقوق را ترجیح می دادم. همه ی هم کلاسی ها جز مهرداد بهار و فرامرزِ برزگر که به دانشکده ی ادبیات رفتند ،به دانشکده ی حقوق رفتیم. با رکن الدّین خسروس همکلاس بودم. آن سال را در تهران ماندم ولی امتحانات را طبق معمول موکول به شهریور کردم. نفرتی که از دروس دانشکده ی حقوق داشتم سبب شد که دوره ی سه ساله ی آن را مُشعشعانه در شش سال بگذرانم و رساله ام را چهار سال بعد تحویل بدهم.

سال تحصیلی 31_32 را با اخوان و مرزبان در تهران هم خانه بودم. اخوان تازه ازدواج کرده بود ولی هنوز همسر خود را به تهران نیاورده بود. با مطبوعات کار می کرد و قید فرهنگ را زده بود. پس از اتمامِ تحصیلات به تربت برگشتم و چند سالی را به امور کشاورزی در ده ِ کوچک ((خرم آباد)) واقع در محولات گذراندم . در دهم تیر ماه 1338 با نوه ی عمویم ازدواج کردم. از اولِ مهر 1339 تا نهم آذر 1340 در بانک عمران به کار اشتغال داشتم. از چند ماه قبل ، مرحوم دکتر فیّاض مرا تشویق کرده بودند که در دانشکده ی ادبیات به کار بپردازم. از روز دهم آذر 1340 به خدمت دانشکده در آمدم و تا دهم آذر 1367 که به در خواست شخصی بازنشسته شدم در کتابخانه ی دانشکده مشغول بودم. صاحب دو پسر 18 ساله و 10 ساله هستم پسر بزرگم متأسفانه ناشنواست ولی خوب درس می خواند و بسیار باهوش است.

دوست عزیزم اخوان پس از چند سال اقامت در تهران به علت تسلّطی که در ادبیات کهن داشت در شعر نو دستی قوی یافت. اکثر مرا نصیحت می کرد که در این خطّ طبع آزمایی کنم ولی به غزل و به خصوص سبک هندی گرایش یافته بودم و کشش لازم را به شعر نو در خود نمی دیدم با این که کارهایی جزئی در این زمینه کرده ام. چند تایی را هم اخوان پسندید. خودم این اشعار را نیمدار نامیده ام یعنی نه نو و نه کهنه(بین وسط)

 

گذراندن چند سال در محیط روستا بخصوص که از کودکی تابستان را هم در ده به سر می بردم، مرا به جمع آوری دو بیتی ها و ضربُ المثل ها و مقدار زیادی یادداشت ، اگر فرصت تنظیم آن ها را بیابم.

از سال 1324 گاهی به تفنّن ، غزلی به لهجه ی تربتی می سرودم. غزلی را که در سال 1327 ساخته بودم برای مرحوم بهار خواندم و مورد تشویق ایشان قرار گرفتم. من به این لهجه قصیده،غزل،رباعی،ترکیب بند،ترجیع بند،مثنوی،قطعه و دو افسانه ی بلند روستایی با استفاده از اوزانی که در ترانه ها و متل ها به کار می رود مانند پریای شاملو ساخته ام. در غزل به سبک هندی متمایلم و به قول اخوان به معتدلات آن، در غزل های سال های اخیر گاه اندکی از این سبک فاصله گرفته ام. جاودان یاد اخوان آن ها را بیشتر می پسندید.

از اواخر سال 1339 یا اوایل 1340 با دوستان شاعر قرار گذاشتم که بعد از ظهر های سه شنبه در خانه ی من گرد بیایند و چند ساعتی را با هم باشیم.

از سال 1354 که کلبه ی فعلی با قرض و قوله و سپس از محّل فروش خرم آباد سر پا شد دوستان محل ثابتی یافتند و الاّ سال های قبل را با من در خانه های استیجاری و خیابان های مختلف گذرانده اند. کلاته ی خرم آباد را در آخرین مرحله ی اصطلاحات ارضی به ناگزیر از دست دادم. البتّه در آمد آن نا چیز بود و من پولی برای به راه انداختن چاه عمیق نداشتم ، اما به هر حال یادگار پدر بود و دلخوشکنکی و شرّابه ی اعتباری.

چون خود اصولاً شاعری غزل سرایم، گویندگان مورد علاقه ی مرا هم باید در میان غزل سُرایان جُست. شعرای قدیمی دلخواه من حافظ و صائب اند. از معاصران سیمین بهبهانی و سایه را دوست دارم وپس از آن دو، یار عزیز همشهری خود صاحبکار را . در شعر نو تنها به اخوان معتقدم و او را استاد مسلّم در این خطّ می دانم. البتّه بعضی از غزل های او هم شاهکار است و جای هیچ گونه حرفی ندارد. یادش جاودان باد! چه زود رفت و دوستان را تنها گذاشت.

از سال 1357 به کارِ گرد آوری اشعار مولا نا صائب پرداختم که پنج جلد آن به طبع رسیده  و جلد ششم زیر چاپ است. قبل از آن دیوان صیدی تهرانی را به طبع رساندم و دیوانِ کلیم هم باید همین روز ها منتشر شود. دیوان میر رضیِ دانش مشهدی و یکی دو شاعر دیگر سبک هندی را هم در دست دارم. منتخباتِ اشعار صائب را چند سال قبل تدوین کرده ام و شاید در سال آینده زیر چاپ برود.کار منتخب آثار گویندگان سبک هندی نیز به نیمه رسیده است. خداوند توفیق اتمام تألیفات نیمه کاره را عنایت بفرماید.

استاد محمّد قهرمان و غزل

زنده یاد دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه ی روشن درباره ی آقای قهرمان می نویسد:

((محمّد قهرمان شاعری است توانا ، نازک خیال، خوش بیان و چیره دست در انواعِ شعر و... انسِ قهرمان با آثار صائب تبریزی به  او در این زمینه بصیرتی بخشیده است که باید وی را از صائب شناسان روزگار ما به حساب آورد طبع او نیز بیشتر به غزل سرایی گرایش دارد و غزل هایی سروده است بدیع با مضمون ها و تصویر هایی تازه و دلکش و در عین حال گرم و شور انگیز و فارغ از پیچیدگی های سبکِ غزل سرایان پیشین))

دکتر یوسفی در جای دیکر می نویسد((بارز ترین شعر قهرمان ابداعِ مضمون های تازه و تصویرگری و نازک خیالی است. این مزیّت هم از طبع بارور او چشمه می گیرد، هم ثمره ی تتبّع در اشعار رنگارنگ صائب تبریزی و امثال اوست.)) چشمه ی روشن/776

غزل های قهرمان با همه ی ابتکار ها و نو آوری ها یش چنان که صاحب نظران گفته اند،در ادامه ی سنّت ادبی صائب و سبک هندی است. آقای قهرمان صائب را بعد از حافظ نام می برد و به پیروی از اشعار او افتخار می کند و مهدی اخوان ثالث،قهرمان را((یکی از قوی ترین و چیره دست ترین نمایندگان این سبک (هندی)غزل فارسی)) می داند. ارغنون/169

استاد شادروان احمد گلچین معانی در کتاب های خود محمّد قهرمان را شاعری ((شیوا بیان))و((ارجمند))و((گرانقدر)) می خواند و در کتاب گران سنگ کاروان هند از آقای قهرمان نام می برد و در ذیل روح الامین شهرستانی می نویسد((دوست عزیزم شاعر گرانقدر:قهرمان ،منتخبات خود را از دیوان ،در اختیار بنده گذاشته است)).ر ک :کاروان هند/ج 1/476

استاد گلچین غزلی را که تحت عنوان ((قهرمان سخن)) نوشته و به ایشان داده بود با نام دیگری در دیوان خود به چاپ رساند:

من محال است که((گلچین))برم از یاد عمر                     

   ((قهرمان)) و غزل نغز دل انگیزش را

آن که مستغنی ام از گوهر معنی سازد                        

گهر افشان چو کند طبع گهر ریزش را.دیوان گلچین/138

توضیح اینکه شعر یاد شده در دیوان ،عنوانی دیگر دارد.

احمد گلچین معانی در زیر نویس همین غزل ، محمّد قهرمان را((دوست عزیز))خود و((از غزل سرایان ممتاز خراسان)) دانسته است.همان صحفه

آقای دکتر باستانی پاریزی در ضمن یک مسأله ی تاریخی از آقای قهرمان یاد کرده است. باستانی پاریزی اشتباهاً محمّد قهرمان را داماد ملک الشعرای بهار خوانده است. ولی واقعیّت این است که روان شاد یزدانبخش قهرمان پسر عموی محمّد قهرمان ، داماد ملک الشعرای بهار بوده و محمّد قهرمان با مهرداد بهار پسر ملک الشعرا در سال ششم متوسطه در تهران هم کلاس بوده است.

باستانی پاریزی در دنباله ی مطلب خویش که از فرزندان میرزا و اهل کتاب و ذوقیّات بودن آن ها سخن می گوید، می نویسد: ((یکی از آن ها محمّد قهرمان ... باشد و گوینده ی این شعر دلپذیر پر مایه ی فرهنگ ایرانی ، شعری که از(( هزار منِ تبریز جواهر غیر منصوب موجود در خزانه ی خاقان مغفور)) با ارزش تر است:

فتاده از نظر روزگار خویشتنم                                                

  غریب تر زوفا در دیار خوشتنم

ز آسمانِ امیدم ستاره ای ندمید                                               

 سیاه روز تر از شام تار خوشتنم

به رنگ های دروغینِ آرزو خود را                         

ز بس فریفته ام شرمسارِ خویشتنم))حماسه ی کویر/701

استاد امیری فیروز کوهی که خود از برجستگان سبک هندی معاصر و از شاعران مشهور کلاسیک سراست در مقدمه ی کتاب خلوت خیال ، غزلیّات و ابیات برگزیده ی صائب تبریزی ، درباره ی مقام استاد محمّد قهرمان با نثری مُسَجّع می نویسد:

((و امّا کتاب حاضر که به سعی و اهتمام و دقّت و احاطه ی مالاکمال یکی از سبک شناسان به نام و شعرای عالی مقام ، یعنی شاعر متغزّلِ نامدار ومتفکّر غیرِ مقلّد و صاحب ابتکار ، آقای محمّد قهرمانِ خراسانی که بحق و واقع، امروز در عِداد افراد محدود از غزل سرایان طرازِ اول قدرتمند و لطیف طبعان دقیقه یاب کم مانند ،معدود است و غزل های خوش مضمون و ابیات بِکرش از مظنّه ی تداول و تقلید به دور و نزد هر کسی از اهل ادب به درستی و یکدستی مشهور است...  ر ک:خلوت خیال،پیش گفتار/14

دوری از پیچیدگی و تعقید:

غزل های ایشان حتّی یک مورد ازتعقید ها و  پیچیدگی های افراطیِ  سبک هندی را ندارد.آقای قهرمان زبان فارسی را به خوبی می شناسد و به رموزِ آن آگاهی کامل دارد. وی برای نشاندن یک واژه ی رسا تر به جای کلمه ای که به نظر خودش رسایی کمتری دارد، گاهی روز ها و در مواردی سال ها می اندیشد. و گاه برای گرفتن تصمیم نهایی در انتخاب واژه یا ترکیبی ارجح، با دوستان شاعرش مشورت می کند. چون خود او شیوا سخن است نارسایی و سخنانِ بی سر و ته را موجب فساد زبان می داند.و به همین دلیل با معانی بغرنج در شعر و نثر مخالف است. او بارها در نزد دوستان دیگرش گفته های مبهم و دشوار یابِ بیدل را(هند و چینی) ((یعنی آن سوی سبک هندی)) نامیده و غالباً دو بیت مثال می آورد که یکی از آن ها بیتِ زیر است:

حیرت دمیده ام گلِ داغم بهانه است                  

طاووس جلوه زار تو آیینه خانه ای است نیز ر ک:شاعر آیینه ها/32

باریک اندیشی و مضمون سازی:

امّا باریک اندیشی و خیال پردازی و مضمون سازی که یکی از ویژگی های مهّم سبک هندی است در شعر قهرمان سهم فراوانی دارد:

با آنکه همچو انصاف، در شهر خود غریبیم                                   

ما را نمی کشد دل، سوی دیار دیگر

 

دارِ فنا بهر منصور، دروازه ی شهر هستی ست                      

 آن کس که با عشق زنده ست، از مرگ پروا ندارد

پارادوکسِ فنا و هستی در مصرع اول به باریک شدن بیشتر مضمون کمک کرده است.

تا شوکتِ پیشین وطن باز نگشته ست                             

 ای کاش نپرسد ز من اهل کجایم

 

ز شرم باز نکردم به روی خوبان چشم                               

به خواب رفتم و گلگشتِ ماهتاب گذشت

تشبیه مضمر یا پنهانی در اشعار سبک هندی بسامد بالایی دارد. در بیتِ فوق، قهرمان با تشبیهی مضمر روی خوبان را به مهتاب تشبیه کرده است.

مهلت زندگانی ام، نیست فزون ز یک دو دم                                 

 آب حیات من بیا، مرگ خبر نمی کند

 

در بیستونِ عشق، نیر زد به برگِ کاه                             

 جز تیشه هر گلی که به سر میزند دلم

حُسنِ تعلیل:

محمّد قهرمان در مصرع دوم بیت زیر علّتی را آورده است که در حقیقت علّت واقعی مطلب مطرح شده در مصرع اول نیست. ولی جنبه ی ادّعایی دارد و به طور ظریف و شاعرانه ای بیان شده و خواننده ی شعر را با اقناع، به تحسین وا می دارد:

اگر ز بیم، کسی حرف حق نمی گوید                                  

گناهِ ماست که منصور را به دار زدیم

حسن تعلیل دیگر:

غم نیست اگر روزی ما غم شده باشد                                  

 ترسم که ز رزق دگران کم شده باشد

تشخیص:

تشخیص، همان استعاره ای است که علمای بلاغتِ قدیم از آن به عنوان استعاره ی مکنیّه یا استعاره ی بالکنایه یاد کرده اند. به هر حال این کلمه به معنی شخصیّت بخشیدن و جان دادنِ اشیاء است.

قهرمان با آوردن تشخیصی عالی در این بیت زیبا به جوهای خشک، زندگی و جنبش بخشیده است:

زبان بر خاک می مالند از لب تشنگی جوها                          

چه می پرسی ز حال و روز سوسن ها و شب بوها

محمّد قهرمان درباره ی چگونگی سرایش غزل بالا می گوید((از اخوان در بهار 67 یک غزل استقبال کردم به اشتباه، و بعد درست استقبال کردم، او هم غزل اشتباهی مرا استقبال کرد. در  پایان غزل، بنده را بسیار مورد لطف قرار داده و گفته است:

((غزل چون قهرمان ، امّید!کی گویی که می گوید                      

زبان بر خاک میمالند از لب تشنگی جوها

کرم ورزد تواضع را، چو یاد از من کند در شعر                      

که یاد از خشک بید آرند، خُرّم سرو و ناژوها

دهد درس تواضع حافظ، ار بینی کزان رفعت                    

   سرِ حرمت فرو آرد به سلمان ها و خواجوها))

ارسالِ مثل:

قهرمان با یک مثل سائر را در بیت خود می آورد، یا خود مصرع یا بیتی می سازد که می تواند به ضرب المثل بدل شود:

تا شوی آسوده در دنیا، شعار خویش را                        

 هر چه پیش آید خوش آید، هر چه بادا باد کن

 

با این قدِ خمیده به جایی نمی رسم                                  

مانند بار کج که به منزل نمی رسد

 

کُشته ی دیروز را امروز پوشانده است خاک                           

وای بر خونی که یک شب از میانش بگذرد

 

غم و نشاط درین عالم، به حکم عدل برابر بود                       

نشاط را دگران بردند، گذاشتند به ما غم را

 

میوه ها را مختلف باشد زمان پختگی                             

میوه ی دلمردگی در فصل پیری می رسد

اسلوب معادله:

اصطلاحِ((اسلوب معادله)) بر ساخته ی دکتر شفیعی کدکنی است. حتّی اگر کسی معادله را در سبک شناسی شعر فارسی دوره ی صفوی به کار ببرد و نام شفیعی را ذکر نکند، نام شفیعی کدکنی بر روی معادله و همه ی اصطلاحات دیگری که خود ساخته، حک شده است. معادله یکی از مهم ترین محک های شناخت ابیات غزل های شاخه ی ایرانی سبک هندی است و در اشعار محمّد قهرمان به وفور دیده می شود:

کوه ها گر نرسیدند به هم، نیست عجب                                   

 آدم دوره ی ما نیز به آدم نرسد

 

تا زخم تو گرم باشد، از درد آگه نگردی                      

 پر میزند مرغ بسمل ، با آن که در خون تپیده ست

 

همچو فوّاره که از اوج سرازیر شود                                       

 به ترّقی چو رسیدیم ، ننزّل کردیم

پیش مصرع و مصرع برجسته:

ساختن پیش مصرع و بعد از آوردن مصرعی موسوم به برجسته در ابیات سبک هندی مشهور است.به عنوان مثال این پیش مصرع را از یک بیت قهرمان می خوانیم:

خود را رسانده گیرد آهم به گوشِ تأثیر

و بعد مصرعِ برجسته را:

بینند خوابِ پرواز ، مرغان پر شکسته

اگر دقت شود این زیبایی های شاعرانه در اکثر بیت های شاعران سبک هندی رایج است.

سال شمار زندگی و آثار محمّد قهرمان

10 تیر 1308: تولد در تربت حیدریه

1313:فوت مادر در تهران

1315:آغاز تحصیلات ابتدایی

1321:پایان تحصیلات ابتدایی

خرداد1321:فوت پدر در تهران

خرداد1323:اتمام سال دوم دبیرستان در تربت حیدریه

24-1323:تحصیل در سال سوم دبیرستان حکیم نظامی

25-1324:نام نویسی در سال چهارم دبیرستان البرز

26-1325:گذراندن سال چهارم مجدداً و این بار در دبیرستان شاپور تجریش

مهر 1326:نام نویسی در سال پنجم(علمی)دبیرستان شاهرضای مشهد-همکلاس شدن با مهدی اخوان ثالث

زمستان 1326:باز شدن پای وی و مهدی اخوان ثالث به انجمن های ادبی خراسان

شهریور1327:اقامت در خانه ی اخوان و شرکت در امتحانات تجدیدی

مهر1327:نام نویسی در دبیرستان البرز تهران برای ششم ادبی

29-1328:شروع به تحصیل در دانشکده ی حقوق

1334:اتمام دروس دانشکده ی حقوق

38-1334:اشتغال به کشاورزی در روستای امیر آباد(نزدیک تربت)و خرم آباد(در محولات)

بهار 1338:گذراندن پایان نامه ی تحصیلی دانشگاه و فراغت رسمی از تحصیل

10تیر1338:ازدواج با فرشته قهرمان در مشهد

اول مهر1339:استخدام در بانک عمران تا 9/9/1340

اوایل 1340:تشکیل انجمن ادبی قهرمان در منزل وی که تا اوروز ادامه دارد

10/9/1340:استخدام در دانشکده ی ادبیات مشهد به تشویق دکتر علی اکبر فیاض

فروردین 1340:شروع به کار در کتابخانه ی دانشکده ی ادبیات مشهد

شهریور1347:نخستین سفر به آلمان

20خرداد1351:تولد نخستین پسر وی،روزبه

شهریور 1354:دومین سفر به آلمان به مدت یک ماه

شهریور1355:سفر به افغانستان ، به دعوت حسین خدیو جم ، رایزن فرهنگی ایران،برای سر و سامان دادن به کتابخانه ی رایزنی فرهنگی ایران،به مدت یک ماه

56-1355:تصحیح دیوان شهاب ترشیزی

اسفند1356:سفر گردشگری به افغانستان و پاکستان

1357:آغاز استنساخ دیوان صائب تبریزی

17شهریور1359:تولد دومین پسر وی ،محمّد رضا

10/9/1367:بازنشستگی به تقاضای شخصی، پس از 27 سال خدمت

آثار محمّد قهرمان

چاپ شده ها

مقالات

1364:دیوان صیدی تهرانی ،تهران،انتشارات اطلاعات،1364

70-1364:دیوان صائب تبریزی،6مجلد،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،(چاپ چهارم1383)

1369:دیوان کلیم همدانی ،مشهد ،موسسه ی چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی،(چاپ دوم 1375)

1370:نغمه های قدسی ،(مجموعه اشعار شادروان غلامرضا قدسی)،مشهد،فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان

1371:مجموعه ی رنگین گل ،(گزیده ی اشعار صائب تبریزی)،تهران،سخن(چاپ هشتم1381)

1372:گلشن کمال ،(دیوان احمد کمال پور) با همکاری ذبیح الله صاحبکار،مشهد،فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان

1374:دیوان ناظم هروی ،مشهد ،موسسه ی چاپ و انتشارات  آستان قدس رضوی

1375:دیوان حاجی محمد جان قدسی مشهدی ،مشهد،انتشارات دانشگاه فردوسی

1376:برگزیده ی اشعار صائب و دیگر شعرای سبک هندی ،تهران ، انتشارات سمت،(چاپ سوم1383)

1378:صیادان معنی ،(بر گزیده ی اشعار سخنسرایان شیوه ی هندی)،تهران،امیر کبیر

1379:دیوان میر رضی دانش مشهدی ،مشهد،موسسه ی عاشورا(انتشارات تاسوعا)

1381:خلوت خیال (غزلیات و ابیات برگزیده ی مولانا صائب تبریزی)،اصفهان ،انتشارات شاهنامه پژوهی

1382:تجلی امام علی در شعر طغرای مشهدی ،نشر جلیل با همکاری فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان

1383:فریاد های تربتی ،مشهد،انتشارات ماه جان

1383:دیوان میرزا قلی میلی مشهدی ،تهران،امیر کبیر

1384:با یاد های عزیز گذشته (ده نامه از م.امید به محمّد قهرمان)،تهران،انتشارات زمستان

اشعار

اولین شعر رسمی وی در سال 1327در روزنامه ی آزادی و نخستین غزل محلی(تربتی)او در سال 1333 در ماهنامه ی در راه هنر،که عبدالحمید شعاعی با کمک شهنا و اخوان ثالث در می آوردند،در تهران چاپ شده است.

از آن پس غزل ها و اشعار محلی وی در مطبوعات کشور از آن جمله:فرهگ خراسان ، ارمغان، روشنفکر، هیرمند، یغما، سخن، خاوران،کتاب پاژ و... وهمچنین در مجموعه هایی از قبیل:هفتاد سالگی فرخ،شعر امروز خراسان،غزل معاصر ایران،نسیمی از دیار خراسان،صد سال شعر خراسان،سخنوران نامی معاصر ،چشمه ی روشن، ازسخن اهل دل، غزل در قلمرو شعر معاصر ، شهد اما شوکران ، و... به چاپ رسیده است.

1384حاصل عمر(مجموعه ی شعر)،اصفهان ،انتشارات شاهنامه پژوهی

1388خدی خدای خودم، مجموعه ی اشعار محلی محمّد قهرمان، اصفهان،انتشارات شاهنامه پژوهی

 

 

بر داشت از وبلاگ(اقا بزرگ)http://navan1.blogfa.com/post-124.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : زندگی نامه استاد, | بازديد : 1110