تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( استاد محمد قهرمان )
پیچک ( استاد محمد قهرمان )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نشاط عید نخواهد برد  برون ز خاطر ما غم را 

 

 

****

نشاط عید نخواهد برد  برون ز خاطر ما غم را 

که زنده در دل ما دارند  همیشه داغ محرم را

 

غم و نشاط درین عالم  به حکم عدل برابر بود

نشاط را دگران بردند  گذاشتند به ما غم را

 

اگر به جامه ی رنگارنگ  چو طفل چشم سیه کردیم

به رنگ سرمه به ما بستند  سیاه پوشی ماتم را

 

چو گل به خنده اگر بودیم  چو تندباد برآشفتند

به زهرچشم کدر کردند  صفای خاطر خرم را

 

به قهر و جنگ میان بستند  به هیچ و پوچ و نمی دانند

که مهر و صلح به پا دارد  بنای کهنه ی عالم را

 

دلم گسست ز جمعیت  که این هوای غبارانگیز

جدا ز یکدگر اندازد  چو کاه و دانه دو همدم را

 

به گرد خاطر مخموران  خیال باده نمی گردد

ز جام باده نباشد دور  اگر ز یاد برد جم را

 

بهشت و جوی شرابش را  ندیده ایم به خواب اما

کشیده ایم به هشیاری  عذاب های جهنم را

 

تو سرنوشت مرا ای عشق  به خط روشن خود بنویس

به کاتبان قضا بگذار  خطوط درهم و برهم را

 

  محمد قهرمان

  ۳۱ / ۱ / ۶٦

http://seshanbeshab.blogfa.com/9007.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه هفتم, | بازديد : 351

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

همچون ستاره شب چشم به راهم نشانده اند

 

*****

همچون ستاره شب چشم به راهم نشانده اند

مانند شب به روز سیاهم نشانده اند

 

گرد خبر نمی رسد از كاروان راز

شد روزها كه بر سر راهم نشانده اند

 

در مرگ آرزو نفس سرد می زنم

چون باد در شكنجه ی آهم نشانده اند

 

غافل گذشت قافله ی شادی از سرم

آن یوسفم كه در دل چاهم نشانده اند

 

هر روز شیونی ست ز غمخانه ام بلند

در خون صد امید تباهم نشانده اند

 

از پستی و بلندی طالع چو گردباد

گاهم به اوج برده و گاهم نشانده اند

 

از بیم خوی نازك تو دم نمی زنم

آیینه در برابر آهم نشانده اند

 

شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز

صد دزد در كمین نگاهم نشانده اند

 

در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر

تنها بنفشه نیست مرا هم نشانده اند


                                           

    محمد قهرمان

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9007.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه هفتم, | بازديد : 343

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رهنوردان را به پای سعی منزل دور نیست

 

*****

رهنوردان را به پای سعی منزل دور نیست

موج ها را دست از دامان ساحل دور نیست

 

دانه ی امیدواری خوشه در دل بسته است

گر دلم را باشد از آن چشم حاصل دور نیست

 

در بیابانی که دامش از رگ هشیاری است

بند اگر پیچد به پای صید غافل دور نیست

 

هر که رفت از دیده می گویند از دل می رود

دلبر ما از نطر دور است و از دل دور نیست

 

شهد جان پرور طمع کردم ز چرخ سنگدل

از پشیمانی خورم گر زهر قاتل دور نیست

 

از خطا ایمن نه ای در این چهار انگشت راه

چشم و گوش خویش وا کن حق ز باطل دور نیست

 

چون نهال خشک دل کندم ز حق آب و گل

ریشه ام را گر برون آرند از گل دور نیست

 

   محمد قهرمان

    ۳۱ / ۶ / ۶۱

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9007.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه هفتم, | بازديد : 358

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در ملک بی نشانی  راندیم کام خود را

 

****

در ملک بی نشانی  راندیم کام خود را

تا اوج طاق نسیان  بردیم نام خود را

 

ما را به خوردن دل  باشد مدار چون ماه

بر خوان خویش خوردیم  رزق تمام خود را

 

لطف زبانی او  کم شد چنانکه چندی ست

نشنیده ام جوابی  زان لب سلام خود را

 

در عین تشنه کامی  مستان چو ناز بینند

بر سنگ بی نیازی  کوبند جام خود را

 

تا چند باز ماند  مانند چشم حسرت 

زین خاکدان گسستیم  پیوند دام خود را

 

همچون اجل به سر تاخت  موی سفید ناگاه

سر کرد پیک پیری  با من پیام خود را

 

جان را به صیقل عشق  از تیرگی بر آور

پیوند جاودان کن  با صبح شام خود را

 

تا ساغرت درست است  مانند جام لاله

از لحظه های فرصت  پر ساز جام خود را

 

چندان که ناله کردیم  یک دل ز جا نجنبید

بر سنگ آزمودیم  سوز کلام خود را

 

     محمد  قهرمان     

  ۱۸ / ۱۱ / ۵۸

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9007.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه هفتم, | بازديد : 360

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرا چون قطره ‌ی اشکی ز چشم انداختی رفتی 

 

****

مرا چون قطره ‌ی اشکی ز چشم انداختی رفتی 

تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

 

به چندین آرزو چون سایه در پای تو افتادم

ولی دامن فشاندی قد به ناز افراختی رفتی

 

مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران اما 

تو سنگین ‌دل ز من با دیگران پرداختی رفتی

 

تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو 

تغافل کردی و کار دلم را ساختی رفتی

 

ندادی آشنایی چون گذشتی از کنار من 

تو ای بیگانه‌ خو گویی مرا نشناختی رفتی 

 

ز چشمم رفت بی ‌او روشنایی وز پی‌اش ای اشک 

تو هم زین خانه ‌ی تاریک بیرون تاختی رفتی

 

اگر آرام ننشینی به خاکت افگنم ای دل 

همان گیرم که در پایی سر و جان باختی رفتی

 

    محمد قهرمان

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9006.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه ششم, | بازديد : 458

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تا شد وبال گردن  دسته ی شکسته ی ما

 

*****

 

تا شد وبال گردن  دسته ی شکسته ی ما

افزود عقده ای چند  بر کار بسته ی ما

 

از پا فتاده ی عشق  رنج سفر نبیند

در منزل است دایم  پای شکسته ی ما

 

گلگشت نوبهاران  ارزانی حریفان

سیر چمن نیاید  از بال خسته ی ما

 

گر بهتر از بهشت است  آب و هوای غربت

سوی وطن زند بال  از بند جسته ی ما

 

پیریم و هر رگ ما  سودای عشق دارد

در حسرت شکار است  دام گسسته ی ما

 

در عین ناتوانی  آخر ز جای خیزد

از باد دامن دوست  گرد نشسته ی ما

 

در پله ی محبت  یکسان کجا برآید 

عهد شکسته ی او  پیمان بسته ی ما

 

سیر و سفر گران است  بر ما که خواب سنگین 

پیچیده همچو زنجیر  بر پای خسته ی ما

 

    محمد قهرمان

   ۲۹ / ۳ / ۵۹

http://seshanbeshab.blogfa.com/9006.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه ششم, | بازديد : 413

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دردها درعشق کم کم عین درمان می شوند

 

****

دردها درعشق کم کم عین درمان می شوند

رنجها تسکین ده دل راحت جان می شوند

 

می کنی عادت به سختی با گذشت روزگار

چون به مشکل ها گرفتی خوی آسان می شوند

 

عشق را با عقل نتوان در کنار هم نشاند

چشم تا برهم زنی دست و گریبان می شوند

 

وای از این دوران که می بینی به اندک رنجشی

دوستان مهربانت دشمن جان می شوند

 

گر قفس تنگ است چون با جفت خود باشی چه باک

خانه های دلگشا بی دوست زندان می شوند

 

یار را نازم که دارد پاس عهد خویش را

گر چه خوبان زود از پیمان پشیمان می شوند

 

یادش از در چون در آمد درد و غم از دل گریخت

ابرها چون باد بر خیزد پریشان می شوند

 

آدمی پیرانه سر ماند به دور از شور و حال

 چون درختانی که در پاییز عریان می شوند

 

  محمد قهرمان

  ۲۷ / ۷ / ۸۹

 

http://seshanbeshab.blogfa.com/9006.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه ششم, | بازديد : 374

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ز شرم گرچه تهی ماند از تو آغوشم

 

*****

ز شرم گرچه تهی ماند از تو آغوشم


نمی شود شب دیدارمان فراموشم

 


دلم که بود خروشان چو بحر شد خاموش

 

چو موج گرم صدایت دوید در گوشم

 


زدی به شانه ی من تکیه و ندانستی


که بار غم فتد از رفتن تو بر دوشم

 


به رنگ بخت منش آفریده است خدا


بیا که مرده ی آن گیسوی سیه پوشم

 


گَرم تو خون جگر داده ای حلالم باد  


وگر ز جام لبت می کشیده ام نوشم 

 

 

به خویش باز نیارد مرا ز مستی عشق


اگر که بال زنان آید از سفر هوشم 

 


نمی شود دل دریایی ام تهی از شور


اگر به صورت ظاهر فتاده از جوشم

 


از آن زمان که جدا ماندم از گل رویت


چو بلبلی که خزانش زده ست خاموشم

 


به یک دو حرف کنم مختصر حکایت را


ترا ز یاد نبردم مکن فراموشم  

 

   محمد قهرمان

 

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9006.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه ششم, | بازديد : 418

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را

 

***

در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را

دیدم و در نیافتم سر زدن سپیده را

 

دیده ی شب نخفته ام پنجره ای ست نیمه وا

تا به نظاره ایستد صبح ز ره رسیده را

 

هر سحر آفتاب را شوق به مشرق آورد

دل سوی شرق می کشد غربت غرب دیده را

 

مژده ی وصل چون رسد صبر و قرار می رود

خواب ز دیده می پرد بوی سحر شنیده را

 

بس که شده ست موج زن تنگدلی درین چمن

نیست امید وا شدن غنچه ی نودمیده را

 

زخمی تیغ زندگی جان ز اجل نمی برد

پای گریز کی بود صید به خون تپیده را

 

بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم

لیک امید راستی نیست قد خمیده را

 

یاد گذشته چون کنی حال ز دست می رود

در پی جست و جو مشو رنگ ز رو پریده را

 

گر دل روشنت بود قطع نظر ز رفته کن

چشم ز پی نمی دود اشک به رخ دویده را

 

مطلب اگر بزرگ شد خار و خس ره طلب 

بستر پرنیان شود رنج سفر کشیده را

 

گر غم عشق را ز من کس بخرد به عالمی

کیست که رایگان دهد جنس به جان خریده را

 

موج ز خود رمیده ام در دل بحر پرخطر

شورش من ز جا برد ساحل آرمیده را

 

نیست عجب که پا کشد نقش قدم ز همرهی

بس که ز سر گرفته ام راه به سر رسیده را 

 

   محمد قهرمان

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9005.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه ششم, | بازديد : 414

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زبان بر خاک می مالند از لب تشنگی جوها

 

****

 

زبان بر خاک می مالند از لب تشنگی جوها

چه می پرسی ز حال و روز سوسن ها و شب بوها

 

چمن در انتظار آب آتش زیر پا دارد

به جای سبزه برخیزد کنون دود از لب جوها

 

بهار آمد ولی آگه نمی گشتم ز دلتنگی

نمی آشفت اگر خواب مرا شور پرستوها

 

به رنگ زرد می سازند با رخسار گرد آلود

به سرسبزی سمر بودند اگر در باغ ناژوها

 

گشوده چتر خود را نارون با صد امید اما

نمی افتد گذار ابر بارانی به این سوها

 

به رنگ آمیزی گل ها چرا باید نهادن دل        

درین گلشن که وقت رنگ ها تنگ است چون بوها

 

ز پرواز پرستوها کسی را دل نمی جنبد

که داده اینچنین پیوند سرها را به زانوها

 

رجوع غم به دل های عزیزان است در عالم

چو زنبوران که برگردند از صحرا به کندوها

 

ز گوهرهای غلتان خویشتن داری چه می جویی

که آخر دانه های اشک می غلتند بر روها

 

    محمد قهرمان

  ۳ / ۲ / ۶۷

 http://seshanbeshab.blogfa.com/9005.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : جرعه ششم, | بازديد : 283

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد